X
تبلیغات
مشاعره
سازها را کوک کنید که روزگار نت تازه ای از زندگی پیش رویمان گذاشت. سراسر جهان هستی لباس کهنه از تن به در کرده و حریر زیبایی از جنس بهار بر سر کشیده . مانیز باید نو شویم نه لباسمان بلکه دلمان را باید نو کنیم ، کینه هارا دور بریزیم ، خاطرات خوب را گردگیری کنیم و یاد خدا را آغاز گر سالمان کنیم.

گفتم یاد خدا ...

آری یاد خدا ، همانی که خیلی هایمان فراموشش کرده ایم . نه کارمان ، نه حرفهایمان ، نه زندگیمان، نه لباس پوشیدنمان و نه هیچکدام از کارهای روزمره مان با یاد خدا نیست .

برایم مهم نیست که خوشتان می آید یا نه ، برایم مهم نیست که ناراحت میشوید یا خوشحال حقیقت همیشه تلخ است مطمئنم خاطر بعضی از دوستان عزیزم مکدر میشود اما حرفم را میگویم صریح و بی پرده.

کارهایمان همه با یاد شیطان است . همه ی زندگیمان با شیطان عجین شده . دروغ میگوییم ، کلک میزنیم ، حق یکدیگر را میخوریم ، در جامعه به طرز افتضاح ظاهر میشویم .

چرا ...؟

به چه قیمت ...؟

به قیمت سیاه کردن نامه ی اعمال و مال اندوزی برای شیطان ؟

تو ای دوست عزیزم...

ای دختران زیبای آریایی ، ای همجنسان دخت پیامبر ...

کمی به خود بنگرید . چه در خود میبینید جز به گناه کشیدن جنس مخالف . فاصله ی بین کفش و شلوارتان به سی سانتیمتر رسیده . دیگر روسری و مقنعه جای خود را به تکه پارچه ی کوچکی داده که نام آن را شال گذاشته ایم و تمام زینت و زیبایی موهای سرمان را به نمایش میگذاریم.

چه چیز را به رخ میکشید ؟ چه لذتی در این به رخ کشیدن هست ؟

بدنی که گذشتگان ما در راهش جان دادند تا دست و چشم هوس آلود نامحرمان بیگانه به آن نرسد آن وقت شما آن را اینقدر ارزان یا بهتر بگویم به رایگان در اختیار پسران شهوت ران قرار میدهید ؟

من نیز همانند شما دخترم نمیخواهم نصیحت کنم اما دگیر طاقت ندارم . دیگر طاقت جوک ها ، لطیفه ها ، توهین ها و نگاههای تحقیر آمیز پسران جامعه را ندارم . ما دختران مقدسیم آنقدر مقدس که بهشت را زیر پای ما گذاشتند . چرا اینقدر خودمان ، صورت زیبایمان ، تن هایمان و روحمان را ارزان بفروشیم . بهتر نیست آن را برای محارم خویش نگاه داریم ؟

چه میخواهیم ؟ به کجا میرسیم ؟ نامه ی اعمالمان به سیاهی شب گشته . شانه ی چپمان از دست نوشته ی فرشته ها آنقدر سنگین شده که بار گناه را به خوبی حس میکنیم اما باز خود را به خواب میزنیم .

انسانهایی را که خوابند میشود بیدار کرد اما کسانی که خود را به خواب زده اند نه ...

تو ای پسر آریایی...

تو ای که سالیان دراز مظهر شجاعت و دفاع از ناموس بوده ای ...

چه میکنی ؟  به کجا میروی ؟  دفاع از ناموست چه شد ؟

آن را به روی طاقچه گذاشته ای و به جایش نخ اصلاح و موچین به دست گرفته خود را بزک میکنی و در خیابان جولان میدهی و به ناموس خود متلک میگویی . پس مردانگی ات کو ؟ مردانگی تو پسر آریایی که روزی زبان زد خاص و عام بود چه شد ؟

هیچ ...

حال آن مردانگی در پشت چهره ای زنانه پنهان شده . به کجا میرسی جز سیاه کردن نامه ی اعمالت .

بیایید این لباس ژنده و کهنه را همانند طبیعت از تن به در کنیم و لباس عافیت به خود بپوشانیم . این جمله ی کلیشه ای که هر کس را دگور خود میخوابانند را فراموش کنیم و مواظب یکدیگر باشیم نامه ی اعمال ما جوانان آنقدر سنگین شده که قدرت بالا آوردن سرمان را نداریم تا از خداوند طلب بخشش کنیم. دیکته ی زندگییمان پر از غلط است اما خداوند باز هم به ما فرصت غلط گیری داده است.

بیایید به جای خندیدن به زمین خوردگان دستشان را بگیریم  تا شاید خداوند دستمان را بگیرد و از این مرداب بیرون بکشد .

به امید روزی که پاکی دخترانمان و غیرت مردانمان بازهم زبان زد دنیا شود.

همه ی شما را عاشقانه دوست دارم .





تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 20:42 | نویسنده : الهه |
باز هم در خلوت و تنهایی خود نشستم ، تکه های پازل قلبم را در کنار هم چیدم و ....

آری عزیزترینم بازهم تصویر زیبایت درون قلب و ذهنم نقش بست. از هر تکه ی کوچکی از این پازل زیبا قطرات عشق تراوش میکند هر قطره رنگ و بوی زندگی به همراه دارد .

لعنت به سفر ...

لعنت به سفری که توشه ی آن غصه و تنهاییست . لعنت به سفری که دستان پر مهرت را از من جدا کرد . دستان همیشه گرمت تنها پناه دلتنگی ام بود. به هنگام رفتن لبخـــــــــــند دلنشین و مهربان تو بر چهره ی نگرانم آرامش پاشید اما نمیدانستم که در پشت این لبخند آرام غوغایی بر پاست. غوغایی که بر جانت شرر میپاشید. اما تو همچو کوه استوار و محکم و همچو کودکی سبکبال با آرامشت مرا هم آرام کردی .

اما ...

اما من نمیتوانم عزیزترینم . دلتنگ که میشوم بهار باشد یا تابستان ، پاییز باشد یا زمستان برایم تفاوتی ندارد و آسمان دلم همیشه تیره است و سرمای قلبم در چهره ام نمایان میشود.اما دست محبتت که عاشقانه وبی ریا به سمت من دراز میشود باز هم آرامشی جاودانه در من میریزد و تفکر دوباره با هم بودنمان قلبم را آرام میکند.

به امید روزی که دوراره در آغوشت آرام بگیرم .





تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 17:39 | نویسنده : الهه |
دلم تنگ است

دلم تنگ است برای نوشتن

دلم تنگ است برای سرودن

دلم تنگ است برای روزهای خوش با هم بودن

چشمان خیسم رو به سپیدی گشت از انتظار

انتظاری سخت و کشنده نه تماسی نه صدایی نه حرفی

دعایم کنید که من ، این بنده ی حقیر به دعای شما دوستان نیازمنداست

بیماریِ افسردگی همانند آفت برجانم افتاده ومرا ازپای انداخته نه تاب ماندن دارمو نه پای رفتن

خداوندا تو بر آتش وجودم باران رحمتی بریز که من محتاج رحمت توام

من بیشتر از همیشه محتاج توام خداوندا . فقط تورا دارم که دست به دامانش شوم

نه دوستان سراغی ازمن میگیرند و نه آشنایان

من دراین خانه که حکم زندان داردگوشه ای ازلت گزدیم تاروزی دست رحمت توبرسرم کشیده شود

من محتاج دعایم

برایم دعاکنید....



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 17:44 | نویسنده : الهه |
پاييز ثانيه هاي آخرش را سپري و شب خود را براي طولاني شدن آماده ميكند.

شب پيراهن مهتاب را تن ميكند ، خودنمايي مهتاب امشب دبدني ست .

باز هم شب بلند و شمردن جوجه ها و دله خونِ انار .

باز هم كرسي گرم و آجيل و هندوانه و فال حافظ .

شب بلند است اما من با وجود چشمان روشن و فروزانت شبي ندارم امشب در كنارم باش چراغاني كن

اين شب باستاني را يك دقيقه  را غنيمت شمار و يك دقيقه بيشتر در كنارم بمان يك دقيقه بيشتر از

چشمه ي چشمان روشنت سيرابم كن كه من عاشق هميشه تشنه ي چشمان توام .

ميشود شب را با عشق نور باران كرد ، پس بياييد اين يك دقيقه را بهانه اي براي باهم بودنمان كنيم


امشب چقدر  جاي بزرگان خاليست

جاي كرسي،جاي فال،جاي نصيحت خاليست 

امشب چقدر جاي پدر بزرگم خاليست

جاي داستان ، شاهنامه جاي شعرهايش خاليست


                                                   *  يلداي باستاني بر همه ي دوستان مبارك  *




تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | 16:39 | نویسنده : الهه |
امدن و رفتن را پایانی نیست

سلام الهه

اگرچه رفتنت از پیش ما بسیار سخت و درد ناک بود و دوریت غیر قابل تحمل

اما تحمل کردیم ! چون کار دیگری نمی توانستیم بکنیم

بازگشت مجدد تو را به وبلاگ به فال نیک می گیریم و ازرفتن سعیده برای مدتی از وبلاگ غمگینیم  

امیدوارم که در شهر جدید و کار جدید  موفق و سربلند و خوش ح.....ب باشید



تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 18:41 | نویسنده : خان دایی |

چه كرد آن مطرب ضرب كوب كه ضربش عالمي دارد ولي صد حيف صداي ضرب خويش را از تن بچه آهو مي دارد

ببار اي قلم

ببار اشك سياه خون بارت را ، بريز بر صفحه سفيد از مباهاتم . دلم براي بدست گرفتن و كشيدنت برتن سپيد كاغذ تنگ است.

ببار اي قلم

كه هر قطره اشكت نقشي و هر قطره خونت شعري دارد

ببار اي قلم

كه كسي از من نگيرد سراغي ، چون تو گوشه ي جا قلمي خاك ميخورم اما دلم همچنان اميدوار و زنده است درست برعكس دلت كه از چوب مرده است و لي زيبا ترين و عاشقانه ترين كلمات از آن تراوش ميكند. هر روز دلم را گردگيري ميكنم تا همانند عكس هاي قديمي گوشه ي طاقچه مادربزرگ خاك نگيرد.

ببار اي قلم

ببار كه بارشت دنيايي بس بزرگ به همراه دارد ببار و سياه كن سپيدي هاي مرده را ، ببار و جان بده جامه ي كفن مانند كاغذ را.

ببار اي قلم

كه بارشت خوش تر از شنيدن ترانه است

ببار اي قلم

اي هميشه يارم ، اي همدم تنهايي هايم ، اي مونسم در شبهاي تاريك و غم گرفته .

ببار ...

همانند چشمانم ببار ...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 11:29 | نویسنده : الهه |
سلام

من هستم همان آشناي غريب ، همان آشناي دور و دلم همچنان نزديك

دور شدم از شهرم و تفكرم دلتنگي دوستان برايم بود...

آري

فقط تفكر بود ...!

فقط تفكر ...!

از دلتنگي خبري نبود . من چون قناري بي بال و پر كنج قفس تنهايي و غريبي عزلت گزيدم ، سر در بال خود فرو بردم و آرام بر دل تنهايم اشك ميريزم.

بسوز اي دل

آري اي دلم بسوز كه بس ساده و خوش بيني.

كسي براي رفتم اندوهگين نشد ، اشك نريخت ، حتي اسمي از من نبرد

گويي فقط چهره ها نمايي از غم داشت در دلها و در پس چهره ي دو رنگشان هيچ خبري نبود

چه خوب بود اگر ما چهره و درونمان يكي بود آن وقت بود كه دنيا كمي رنگ بهشتي به خود ميگرفت

اما حيف كه ...

*****

سلام به همه ي دوستان عزيزم كه با ايميل ها و پيام هاي گرمشان مرا دلگرم كردند و علت غيبت چند ماه ام را جويا شدند. كمال تشكر و قدر داني دارم

به لطف خدا بالاخره اين غيبت به پايان رسيد و اميدوارم با رنگين نقشي كه بر تن كاغذ ميزنم بتوانم قدر دان همه ي شما دوستان عزيز باشم




تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 11:26 | نویسنده : الهه |

خداحافظ ای نغمه های سعیده

خداحافظ ای سرو دوران خمیده

 

خداحافظ ای علی  صبورم

خداحافظ ای شیدای غرورم

 

خداحافظ ای شعرهای عاشقانه

خداحافظ ای چشمه های ترانه   

 

خداحافظ ای جوانی های پیرم

خداحافظ ای کوچه باغ دلیرم

 

خدا حافظ ای یار اه دمم

خدا حافظ ای تک صدای بمم

 

خداحافظ ای بی نگاه بدیعم

خداحافظ ای عاشقانه ادیبم

 

خداحافظ ای حرف های حسابی

خداحافظ ای بهمن نوجوانی

 

خداحافظ ای گریه های قلم

خداحافظ ای ناله های دلم

 

خداحافظ ای خان دایی گلم

خداحافظ ای همدم مشکلم

 

خداحافظ ای انتهای وجودم

خداحافظ ای آخرین سرودم

 

برای روزهای بودن یا نبودن  تو را به خدایم می سپارم

شاد باش هر چند شاد زیستن سخت است

به امید کسانی که به امیدت زنده هستند زندگی کن

و یادت نرود هیچ وقت تنها نیستی


بيت از قلم افتاده : خدا حافظ اي الهه ي خوشگل و ناز و تپلم

 



تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 10:54 | نویسنده : سعیده |

تنها

رفتم که ببینم کیست تا یادم کند

یک غزل مهمانی حال پریشانم کند

رفتم و غافل از اینکه من زتنها ترخودم

خواب هم نیست کزین کابوس بیدارم کند


بی وفا

تو نگاهم را ندیدی ، اشکهایم بی صدا بود

دست هایم غرق درهم،سربه سجده دعابود

تو ندیدی و صدایت داد می زند ای هوسران

چشمهایم موج باران! غمزده سمت خدا بود...

 

حسادت

یکی دو سالیست که عادت کردم

بر کودک و مادرش حسادت کردم

از روز جدایی نگاه من و تو

ناخواسته برین عشق جسارت کردم


طلوع نگاه

نگاهت از دریچه ی قلبش طلوع می کند

ماه به پای چشمه ی نورش رکوع می کند

موج به ساحل سنگی اش طعنه می زند

دریا به آب کشیده به زنجیر رجوع می کند

نقش ،مات از هنر پنجه های نقاشش

خاک ز تردستی خاکباز خشوع می کند

مست ،  از انتهای خودش ابتدای تو

راوی قصیده نامه تو را شروع می کند



تاريخ : یکشنبه سوم آذر 1392 | 10:7 | نویسنده : سعیده |

رسوایی

دلم تنگ است و غوغایی به سر دارد

نگاه مست بیباکش به چشمانت نظردارد

اگر عقلم زندبر سینه ی دل مهردلتنگی

خدایا این دل ودیده ردای تیره بر دارد

همه ترسم ازان است که رسدبرلب همه جانم

دل گمگشته ام ان دم زرسوایی خبر دارد

قلم تنگ است زدستم از نوشتنهای پرتکرار

نکن نفرین میان آن هزاران یک نفر دارد

 

 

آیین مردی

نمی دانم که چشمانت به دنبال نگاه کیست

نمی دانم که دستانت بدین سردی برای چیست

اگر قلبت گرفتار و اگر روح تو بیمار است

رهایم کن ز نامردی که این ایین مردی نیست  


فرهاد

چه زیبا عشق را فرهاد معنا می کند

کوه را قربانی شیرین رعنا می کند

پس نمی داندکوه با عاشقی بیگانه است
جان شیدا را  فدای راه شیدا می کند



تاريخ : جمعه یکم آذر 1392 | 0:31 | نویسنده : سعیده |
خدایا آشنایم را شفا ده

برای درد بی درمان دوا ده

خدایا خسته است یک دم زروحت

ببخش و اندکی جانش جلا ده

خدایا درد را از تن جدا کن

دلش شاد و مرا حاجت روا ده


برای شفای همه مریضها دعا کنیم

سهم شما یک صلوات




تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1392 | 20:5 | نویسنده : سعیده |
   خیال

باز عشقم را کسی از من ربود

آخر این عاشق شدن برمن چه سود

شاید از اول خیالاتی شدم

عاشقی از روز اول هم نبود


  بدبین

حس من عشق مرا سوزانده است

حس بدبینی به دوران مانده است

من نه خود بلکه به آدم گفته ام

گرگ را در نقش آدم خوانده است


 در آشوب

خسته ام ای  دل ، دل آشوبم نکن

خسته ام از آه و ازناله،دل خوبم نکن

من به سختی درره عشق قدم برداشتم

من ز دریام ، راهی جوبم نکن



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 | 0:16 | نویسنده : سعیده |

من نه همچون برگ آویزان شدم

نه مثال کاه در میزان شدم

من همانم که میان همه گل

آب دیده زرد وبعد ریزان شدم



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 23:57 | نویسنده : سعیده |
ناز دانه  من  توئی  نور  دیده ام

تو روشنی  و خورشید سپیده ام

پیوسته چو شب  چهارده ماه منی

قلب تپنده ام تو در  درون تنی

صدای تو ارامش جان و دل  است

خنده تو همه گرمی  محفل  است

نام تو ارام بخش جان و دل  شیداست  

زان که برگرفته از  انا فتحنا لک فتحا مبیناست  






تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 11:3 | نویسنده : خان دایی |

برخیز  و مرا  ز غم رها  کن 

درد بی درمانم را تو دوا کن

تا بودی بهشت زیر پای تو بود 

کنون که در بهشتی  غم مرا چه سود

دلم تنگ توست  مادر

غمت نگنجد مرا  در باور 

بی  تو  من همدم  ناله های  شبانه ام

بعد  تو تویی بهر  گریه شبها بهانه ام 

رفتنت را  نکنم باور  تا د نیا  هست  

سعیده منم؛  تا  ابد  از  عشق  تو  مست






تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 9:36 | نویسنده : خان دایی |
ارزوها  داشتم  که رفت بر  باد

دوستانی  داشتم که بردند مرا  از یاد

در سر  هوای عشق  خوبان  پروردم

دریغ  که کردند  یکسره پر ز دردم

گشت و گذار باغ و دشت و صحرا شد ارزو

وسیله ای  بیش نبودم در  نظر  او

هر  که را  گفتم  غمم بیرون کن ز دل

گره ای  فکند در  کارم بس  مشکل 

خلق  گر خندند  بر  این  همه سادگی  رواست

پرسم مهر  و وفای  روز  اول  کجاست

بعد از  این  دگردل  به  وعده ها نبندم

وعده ای  از  خوبرویی گر  شنیدم بخندم

شیدا منیع تر  از انست که بازیچه خلق گردد

گر  خاک ره  گردد  باز  هم به دنیا  ارزد










تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 9:18 | نویسنده : خان دایی |

ای آغازگر درد یتیمانه ام ، برخیز

ای بهانه ی ناله های غریبانه ام ،برخیز

باری دگر خاک قدمت توتیای چشمم کن

ای سرچشمه اشکهای شبانه ام ،برخیز

من خالیم از تو از مهر مادرانه ی تو

ای نگارنده شعرهای عاشقانه ام ،برخیز

نایی دگر برای پریدن نمانده است

ای شمع و من پروانه ام ، برخیز

برخیز و رهایم کن از این حس غریب

ای تنها شنونده ی بی بهانه ام ،برخیز



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 8:12 | نویسنده : سعیده |

باران دلم ، قدرت بارش که ندارم

من ماه شبم ، قدرت تابش که ندارم

از من بربودند همه ی هستی من را

من سایه ام و روی نمایش که ندارم



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 1:7 | نویسنده : سعیده |

دل من وقتی گرفت به چند تابیت وابسته است

اخه همه ی غصه هاش توقلب بیت نهفته است

اگه روزی بمونم عقب تو این  راه غریب

دل من مرده و روحش به ابد پیوسته است

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 0:6 | نویسنده : سعیده |

کاش اینبار مرگ مهمانم کند

یا علی گویان به میدانم کند

تا نبیند چشم من خاموشی ات

شاد  از این حس پریشانم کند

 

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان 1392 | 21:9 | نویسنده : سعیده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.