برداشت تو از کار من خطاست

خطا کرده من نیستم و بتاست

امدنم نیست نشانی که من

نادمم , که حسابش بسی جداست

فرصت داده تا کمی ثمر بکند

از این درخت بی ثمر که فناست

شاید بگشاید زمان دری

که حاکم به تقدیر ما خداست

شیدا بیندیش در میان عمل

 شاید این نتیجه ی جهد و جفاست

 



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 15:53 | نویسنده : سعیده |
امدی  جان بقربانت  اما حالا  هم خوبه !!

امدی ، اگر باز رفتی  سروکارت با چوبه !!!

نبین که اینبار  بخشیدمت  بس  اسان 

دگر بار  نبخشمت گر هزار بار کنی توبه !

افسوس  که بسته است   دست و پایم اسلام

ورنه می دانستم  چگونه  در حجله بکشم گربه !!!!

کس  نداند  اخرین پست  را کی و کجا  گذارد

چو شیدا خموش باش و سر کن در  توربه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 8:29 | نویسنده : خان دایی |
حضرت یوسف زندانی بود  در بند اسارت کسانی که قدرت پذیرفتن واقعیت را نداشتند و برای حل مسئله سعی کردند صورت مسئله را پاک کنند

یکی از زندانی ها قرار بود چند روز دیگر آزاد شود

یوسف رو کرد به زندانی و گفت وقتی آزاد شدی به پادشاهت سلام من رو برسان و بگو من در زندانم و از او بخواه تا آزادم کند

7 سال گذشت و زندانی آزاد شده فراموش کرده بود

یوسف یادش رفت  تنها به فرمان خدایش می تواند آزاد شود

آما سرانجام یوسف اشتباهش را پذیرفت رو کرد به خدا و گفت مرا ببخش که غیر تو را دیدم ، که از غیر تو کمک خواستم و دل به غیر تو بستم

او مجازات شد ، 7 سال از ان موضوع گذشت و او 7 سال توبه کرد و بعد از 7 سال خدا به یوسف وحی رساند تو را بخشیدم پس تو ازاد می شوی

یوسف ازاد شد و واقیعت بر همگان آشکار

نتیجه  : آدمها جزء قدرت بندگی چیزی ندارند وباید به خدایی دل بست که دستانش قدرتمند ترین دستان عالم است

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 11:38 | نویسنده : سعیده |
رفتی وندانستی  با  رفتنت  جان  از  تن یاران  میرود 

زچشم  دوست و دشمن  اشک چو باران  می رود

بودنت  مقدر  بود و کسی  ندانست  قدرش  را

زان که خود ندانستی  قدر  خود آهم تا کجاران میرود

ای بخت سعید  من  کنون خوشبختی که هستی

 بیا که بی  تو مستی از سر  میگساران  می رود 

هر دم از  در  میرسد  مژده غمی  دگرت "شیدا "

وای  که از  این  خانه  همدم  غم گساران  میرود

 

 

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 10:21 | نویسنده : خان دایی |

سکوتِ شهریوری ها را پاي نداشتن حـــرف نگذاريد !!!

وقتی یه شهریوری سکوت مي کنه ،

در دلــــش ،

دنيايي از همهمه ي حرف هاي ناگفته است ،

امـــــــا

شنونده ي خــــوبـــي نيـــافته....

 

 

اگر  دیر  امدم  اسیر  بودم  ...............................



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 9:25 | نویسنده : خان دایی |

وقتی یه شهریوری سرو صدا داره یعنی دوستت داره

 

از شهریوری که ساکت شده بترس

 

یعنی پایان...

 

من شهریوریم....

اشک هایم را در خفایم خلاصه می کنم...

غرورم را همیشه نگهدارم....

اما در مقابل عزیزانم غرورم را هدیه می کنم....

 و مهربانیم را مرزی نیست....

 

یه شهریوری عـــــادت نـــــداره درد دلـــــش رو بــه هــمــه کــس بــگــه!!! پـــــس خــاکــــش مــیــکــنــه زیـــر چــهــره ی خــنــدونـــش تـــا هــمـه فـکـر کـنــن نــه دردی داره و نــه غصه ای...

 

 

سکوتِ شهریوری ها را پاي نداشتن حـــرف نگذاريد !!!

وقتی یه شهریوری سکوت مي کنه ،

در دلــــش ،

دنيايي از همهمه ي حرف هاي ناگفته است ،

امـــــــا

شنونده ي خــــوبـــي نيـــافته....

 

 

من شهریوری ام

مغرورم....اما اگر دل بدهی...

غرورم را فرشِ زیر پایت میکنم!!

 

 

"فدای مرام همه شهریوری های  با مرام "



تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 18:3 | نویسنده : خان دایی |
بعضی وقتا ما آدما یه الماسی رو تو دستمون داریم چشممون به یه گردو میفته که رو زمین داره تو سراشیبی میچرخه و پایین میرهدنبال گردو میدویم اینقدر تند دنبال گردو میدویم که حواسمون از الماس توی دستمون پرت میشه وسطای راه خودمون و پرت میکنیم رو گردو و بالاخره میگیریمش الماس از دستمون پرت میشه و میره ته یه چاه خیلی عمی. گردو رو میشکنیم و میبینیم پوچه و گندیده است ما میمونیم و پوست گردویه گندیده و یه دهنه باز و یه دنیا حسرت ...  

       قدره الماسی و که تو دستت داری بدون و نذار یه گردو .. حواست و پرت کنه ...                                 این واقعیت زندگیه ماست ...



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 18:24 | نویسنده : خان دایی |
دیدی چه ساده بود

فراموشت  کردم  !

به همین سادگی

خنده هایم  را  می بینی

 ببین چقدرحالم خوب است

دیگر حتی افسرده هم نیستم !

دیگر  نگاهم به  پنجره نیست

اصلا باز و بسته بودنش مهم نیست

اری  اینها را تو دیدی و می بینی

اما در خود شکستنم را ندیدی

گریه های  شبانه ام را ندیدی

لحظه لحظه که به یادت بودم ندیدی

اضطرابم را ندیدی

تو نفهمیدی ان پنجره چقدر مهم بود

تو فقط دیدی

اما اصلا نفهمیدی

ساده نبود

تو نمیدانی

اما (تو) میدانی !!!

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 11:45 | نویسنده : خان دایی |
حالم خوب است

... اما دلم

تنگ آن روزهایی شده 

که می توانستم

از ته دل بخندم

دلم هوای خودم را کرده است.

این روزها

بیشتر از هر زمانی

دوست دارم خودم باشم!!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم

و نه هراس از دست دادن را...

هر کس مرا می خواهد به خاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است...

همین



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 10:42 | نویسنده : خان دایی |
می روم تا در میخانه کمی مست کنم              جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

 بی خیال همه کس باشم و دریا باشم            دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم  

 آنقدر مست که اندوه جهانم برود                    استکان روی لبم باشد و جانم برود    

  ساقیا در بدنم نیست توان جام بده                گور بابای غم هر دو جهان جام بده    

  برود هر که دلش خواست شکایت بکند          شهر باید به مردانگی عادت بکند..!!!!!!!?



تاريخ : دوشنبه دهم شهریور 1393 | 11:50 | نویسنده : خان دایی |
دل  من 

چرا  نالانی 

منتظر بودی  و نیامد

بارها  گفتمت و باز  میگویم

از  خلف وعده  خوبرویان  دلگیر  مشو 

اخر  تو  چه  میدانی  دل  من 

شاید ان زمان که تو در انتظارش هستی

بینوا  سر  قرار با دیگریست

پس دل من

از خلف وعده خوبرویان 

دلگیر  مشو



تاريخ : دوشنبه دهم شهریور 1393 | 9:2 | نویسنده : خان دایی |
دوره دوره گرگهاست

مهربان که باشی می پندارند  دشمنی

گرگ که باشی 

خیالشان راحت میشود از خودشانی  !!!!

من تاوان گرگ نبودنم را میدهم



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 13:37 | نویسنده : خان دایی |
گرگ ها  همیشه نمی گویند دوستت دارم

گاهی هم می گویند : دوستت دارم

و زودتر  از انکه بفهمی بره ای

میدرند خاطراتت را

و تو میمانی  با تنی که بوی  گرگ گرفته



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 13:35 | نویسنده : خان دایی |
 عاشقم   عاشق گرگها 

عاشق  خوی  گرگهایم 

گرگ می  میرد   اما  تن  به  قلاده نمی  دهد



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 13:27 | نویسنده : خان دایی |
هی با  توام 

اون پنجره را که روبروت باز  کردم  خودت بستی 

اون  عهدو پیمان  که باهات بستم  خودت  شکستی 

درسته روبروی هم نشستیم

اما بینمون دریا دریا  فاصله هست

هی با  تواتم 

بیخود تقلا  نکن

روی قلبم با  خط درشت 

با رنگ  خون  نوشتم 

روئیدن  علفهای  هرز  اکیدا ممنوع !!!!!!!!!!

 



تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 8:19 | نویسنده : خان دایی |
میخواهم  دیگر  ننویسم  نمی  دانم  نوشتن خرابم  میکند  یا وقتی  خرابم  می  نویسم

در  هر صورت میخواهم  که ننویسم

اتشی سالها  روشن است 

چاره ای یافته ام ، چند روز  دیگر  باقیست  تا  انروز  که  امده ام 

شاید  سالروز  امدنم  پایانی  باشد بر  یک  اغاز 

یا ابی  بر  اتش  میریزم  تا  اندکی  خاموش  شود  !!!

یا  شعله های  اتش  را 

زیر  خاکستر به فراموشی  خواهم سپرد

بگذار  بسوزانند ، من سوز  را فراموش  میکنم !

شاید  این  اب  اتش  را بیشتر   شعله ور  کند  

یا  نشود  که بشود  سوز  را  فراموش  کرد

نمی  دانم، 

چه  بکنم ،

چه  نکنم

جنگی  در  راه است

دشوار و سخت

 

ادامه بعد از دوم شهریور

 

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 11:58 | نویسنده : خان دایی |

خسته و ملول از ناسازگاریهای روزگار به دستان گرمت پناه خواهم آورد بغل بازکن و مرا در آغوش مهربانت جای ده شانه هایت را سایه سارم کن و بر سرم سایه فکن بگذار که در آیینه ی زلال چشمانت بنگرم و از جام لبانت جرعه ای بنوشم و سرمست گردم .

صدایت هر لحظه آرام تر میشود. چه شده دیگر صدای زیبایت را نمیشنوم . هر چه می نگرم از من دورتر میشوی . چرا اینقدر شتابان ؟

میروی....؟

به کجا  .... ؟

کجا بهتر از قلب مهربان و رنجورم پناهگاهی پیدا خواهی کرد ؟

شاید هم پیدا کرده ای و من بی خبرم.

دیگر آغوشت برای من نیست ؟

آری مثل اینکه دیگر آرامش نگاهت برای من نیست و همچو قاصدکی رقصان در باد از من دور میشوی .

 برو خداوند به همراهت اما....

اما بازمیگردی....

دیری نمی پاید که نادم از کرده ی خود بازمیگردی و طلب بخشش میکنی . آن روز دیگر دیر است خیلی دیر. حتی اگر ساعتی پس از رفتنت باشد .

خاطره هایم را همچو شکوفه های بهاری به دست باد میسپارم و تورا هم به دست خدایی که عاشقم کرد .

جزای دل شکستن و تاوان دل شکسته بهایی بس گران و نپرداختنی ست .

خداوند تو را ببخشد ....

خداحافظ عشق من.



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 19:2 | نویسنده : الهه |

نفرین میکنم تورا اینگونه رنجاندی مرا

نفرین میکنم تورا که از داغ جدایی تا سحرگاهان نبینی روی خواب را

نفرین میکنم تورا که دیگر چو بلبلی خوش خوان سر ندهی غزلی را

نفرین میکنم تورا که شمع سوزان عشقم نیمه شبی فرا گیرد همه ی وجودت را

نفرین میکنم تورا بسوزد پرآن پروانه ی دوره کرده که گیج نموده عقلت را

 

الهی همچو من طاق ابرویی را مهراب نمازش ساز

الهی همچو من به مسلخ عشق بکشانش باز

 

الهی از خزانه عشق یکی دردش ده بی درمان

کز بهر درمانش چو من کشد داغ هجران

 

الهی چنانش کن کز عشق رسوای عالم گردد

وندراین رسوایی ازمن بی مثال تر و رسواتر گردد

 

الهی چنانش کن کز دوری آغوشم همچو شمع بسوزد

بر راه آمدنم چشم سفید کند و باز منتظر چشم بدوزد

 

الهی چنانش کن که جز دلِ من نباشدش جایی

تا به پیشم باز آید با هزاران اشک و آه و تمنایی

 

من نبخشمش هرگز میکشانمش به رسوایی

تا بداند در این دنیا این است مکافات شکستن دل شیدایی.



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 18:54 | نویسنده : الهه |
دلبران  این  زمانه  دلبری  با  دیتا  می  کنند 

عشقبازی  نهان از  خداوند یکتا  می  کنند

باد  صباو  سایه بید    و لب  جوی  از یاد رفت

اغوش را بی  خیال شدندو به اسی اکتا می کنند

اکتا = اکتفا!!!!!

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 10:32 | نویسنده : خان دایی |
ا ب ننوشم  از  ابشخور  هر  دد و دون

منم شیدا! فخر  فروشم بر چرخ گردون

زیبا  روئی ؟دلت  ماوای    سیاهیست

تف بر  تو باد و ان  گراهام بل ملعون !



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 10:9 | نویسنده : خان دایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.