ما  چون  ز  دری  پای  کشیدیم  ، کشیدیم

امید  ز هر  که بریدیم  ، بریدیم

دل نیست کبوتر  که چو برخواست  نشیند 

از  گوشه بامی  که پردیدیم   ، پریدیم



تاريخ : دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 9:37 | نویسنده : خان دایی |
پاييز ثانيه هاي آخرش را سپري و شب خود را براي طولاني شدن آماده ميكند.

شب پيراهن مهتاب را تن ميكند ، خودنمايي مهتاب امشب دبدني ست .

باز هم شب بلند و شمردن جوجه ها و دله خونِ انار .

باز هم كرسي گرم و آجيل و هندوانه و فال حافظ .

شب بلند است اما من با وجود چشمان روشن و فروزانت شبي ندارم امشب در كنارم باش چراغاني كن

اين شب باستاني را يك دقيقه  را غنيمت شمار و يك دقيقه بيشتر در كنارم بمان يك دقيقه بيشتر از

چشمه ي چشمان روشنت سيرابم كن كه من عاشق هميشه تشنه ي چشمان توام .

ميشود شب را با عشق نور باران كرد ، پس بياييد اين يك دقيقه را بهانه اي براي باهم بودنمان كنيم


امشب چقدر  جاي بزرگان خاليست

جاي كرسي،جاي فال،جاي نصيحت خاليست 

امشب چقدر جاي پدر بزرگم خاليست

جاي داستان ، شاهنامه جاي شعرهايش خاليست


                                                   *  يلداي باستاني بر همه ي دوستان مبارك  *




تاريخ : شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ | 16:39 | نویسنده : سوگند |
امدن و رفتن را پایانی نیست

سلام الهه

اگرچه رفتنت از پیش ما بسیار سخت و درد ناک بود و دوریت غیر قابل تحمل

اما تحمل کردیم ! چون کار دیگری نمی توانستیم بکنیم

بازگشت مجدد تو را به وبلاگ به فال نیک می گیریم و ازرفتن سعیده برای مدتی از وبلاگ غمگینیم  

امیدوارم که در شهر جدید و کار جدید  موفق و سربلند و خوش ح.....ب باشید



تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ | 18:41 | نویسنده : خان دایی |

چه كرد آن مطرب ضرب كوب كه ضربش عالمي دارد ولي صد حيف صداي ضرب خويش را از تن بچه آهو مي دارد

ببار اي قلم

ببار اشك سياه خون بارت را ، بريز بر صفحه سفيد از مباهاتم . دلم براي بدست گرفتن و كشيدنت برتن سپيد كاغذ تنگ است.

ببار اي قلم

كه هر قطره اشكت نقشي و هر قطره خونت شعري دارد

ببار اي قلم

كه كسي از من نگيرد سراغي ، چون تو گوشه ي جا قلمي خاك ميخورم اما دلم همچنان اميدوار و زنده است درست برعكس دلت كه از چوب مرده است و لي زيبا ترين و عاشقانه ترين كلمات از آن تراوش ميكند. هر روز دلم را گردگيري ميكنم تا همانند عكس هاي قديمي گوشه ي طاقچه مادربزرگ خاك نگيرد.

ببار اي قلم

ببار كه بارشت دنيايي بس بزرگ به همراه دارد ببار و سياه كن سپيدي هاي مرده را ، ببار و جان بده جامه ي كفن مانند كاغذ را.

ببار اي قلم

كه بارشت خوش تر از شنيدن ترانه است

ببار اي قلم

اي هميشه يارم ، اي همدم تنهايي هايم ، اي مونسم در شبهاي تاريك و غم گرفته .

ببار ...

همانند چشمانم ببار ...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ | 11:29 | نویسنده : سوگند |
سلام

من هستم همان آشناي غريب ، همان آشناي دور و دلم همچنان نزديك

دور شدم از شهرم و تفكرم دلتنگي دوستان برايم بود...

آري

فقط تفكر بود ...!

فقط تفكر ...!

از دلتنگي خبري نبود . من چون قناري بي بال و پر كنج قفس تنهايي و غريبي عزلت گزيدم ، سر در بال خود فرو بردم و آرام بر دل تنهايم اشك ميريزم.

بسوز اي دل

آري اي دلم بسوز كه بس ساده و خوش بيني.

كسي براي رفتم اندوهگين نشد ، اشك نريخت ، حتي اسمي از من نبرد

گويي فقط چهره ها نمايي از غم داشت در دلها و در پس چهره ي دو رنگشان هيچ خبري نبود

چه خوب بود اگر ما چهره و درونمان يكي بود آن وقت بود كه دنيا كمي رنگ بهشتي به خود ميگرفت

اما حيف كه ...

*****

سلام به همه ي دوستان عزيزم كه با ايميل ها و پيام هاي گرمشان مرا دلگرم كردند و علت غيبت چند ماه ام را جويا شدند. كمال تشكر و قدر داني دارم

به لطف خدا بالاخره اين غيبت به پايان رسيد و اميدوارم با رنگين نقشي كه بر تن كاغذ ميزنم بتوانم قدر دان همه ي شما دوستان عزيز باشم




تاريخ : یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ | 11:26 | نویسنده : سوگند |

تنها

رفتم که ببینم کیست تا یادم کند

یک غزل مهمانی حال پریشانم کند

رفتم و غافل از اینکه من زتنها ترخودم

خواب هم نیست کزین کابوس بیدارم کند

 

بی وفا

تو نگاهم را ندیدی ، اشکهایم بی صدا بود

دست هایم غرق درهم،سربه سجده دعابود

تو ندیدی و صدایت داد می زند ای هوسران

چشمهایم موج باران! غمزده سمت خدا بود...

 

حسادت

یکی دو سالیست که عادت کردم

بر کودک و مادرش حسادت کردم

از روز جدایی نگاه من و تو

ناخواسته برین عشق جسارت کردم

 



تاريخ : یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ | 10:7 | نویسنده : سعیده |

رسوایی

دلم تنگ است و غوغایی به سر دارد

نگاه مست بیباکش به چشمانت نظردارد

اگر عقلم زندبر سینه ی دل مهردلتنگی

خدایا این دل ودیده ردای تیره بر دارد

همه ترسم ازان است که رسدبرلب همه جانم

دل گمگشته ام ان دم زرسوایی خبر دارد

قلم تنگ است زدستم از نوشتنهای پرتکرار

نکن نفرین میان آن هزاران یک نفر دارد

 

 

آیین مردی

نمی دانم که چشمانت به دنبال نگاه کیست

نمی دانم که دستانت بدین سردی برای چیست

اگر قلبت گرفتار و اگر روح تو بیمار است

رهایم کن ز نامردی که این ایین مردی نیست  

 

 

 



تاريخ : جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ | 0:31 | نویسنده : سعیده |
خدایا آشنایم را شفا ده

برای درد بی درمان دوا ده

خدایا خسته است یک دم زروحت

ببخش و اندکی جانش جلا ده

خدایا درد را از تن جدا کن

دلش شاد و مرا حاجت روا ده


برای شفای همه مریضها دعا کنیم

سهم شما یک صلوات




تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ | 20:5 | نویسنده : سعیده |
     بدبین

حس من عشق مرا سوزانده است

حس بدبینی به دوران مانده است

من نه خود بلکه به آدم گفته ام

گرگ را در نقش آدم خوانده است

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ | 0:16 | نویسنده : سعیده |

من نه همچون برگ آویزان شدم

نه مثال کاه در میزان شدم

من همانم که میان همه گل

آب دیده زرد وبعد ریزان شدم



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 23:57 | نویسنده : سعیده |
ناز دانه  من  توئی  نور  دیده ام

تو روشنی  و خورشید سپیده ام

پیوسته چو شب  چهارده ماه منی

قلب تپنده ام تو در  درون تنی

صدای تو ارامش جان و دل  است

خنده تو همه گرمی  محفل  است

نام تو ارام بخش جان و دل  شیداست  

زان که برگرفته از  انا فتحنا لک فتحا مبیناست  






تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 11:3 | نویسنده : خان دایی |

برخیز  و مرا  ز غم رها  کن 

درد بی درمانم را تو دوا کن

تا بودی بهشت زیر پای تو بود 

کنون که در بهشتی  غم مرا چه سود

دلم تنگ توست  مادر

غمت نگنجد مرا  در باور 

بی  تو  من همدم  ناله های  شبانه ام

بعد  تو تویی بهر  گریه شبها بهانه ام 

رفتنت را  نکنم باور  تا د نیا  هست  

سعیده منم؛  تا  ابد  از  عشق  تو  مست






تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 9:36 | نویسنده : خان دایی |
ارزوها  داشتم  که رفت بر  باد

دوستانی  داشتم که بردند مرا  از یاد

در سر  هوای عشق  خوبان  پروردم

دریغ  که کردند  یکسره پر ز دردم

گشت و گذار باغ و دشت و صحرا شد ارزو

وسیله ای  بیش نبودم در  نظر  او

هر  که را  گفتم  غمم بیرون کن ز دل

گره ای  فکند در  کارم بس  مشکل 

خلق  گر خندند  بر  این  همه سادگی  رواست

پرسم مهر  و وفای  روز  اول  کجاست

بعد از  این  دگردل  به  وعده ها نبندم

وعده ای  از  خوبرویی گر  شنیدم بخندم

شیدا منیع تر  از انست که بازیچه خلق گردد

گر  خاک ره  گردد  باز  هم به دنیا  ارزد










تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 9:18 | نویسنده : خان دایی |

ای آغازگر درد یتیمانه ام ، برخیز

ای بهانه ی ناله های غریبانه ام ،برخیز

باری دگر خاک قدمت توتیای چشمم کن

ای سرچشمه اشکهای شبانه ام ،برخیز

من خالیم از تو از مهر مادرانه ی تو

ای نگارنده شعرهای عاشقانه ام ،برخیز

نایی دگر برای پریدن نمانده است

ای شمع و من پروانه ام ، برخیز

برخیز و رهایم کن از این حس غریب

ای تنها شنونده ی بی بهانه ام ،برخیز



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 8:12 | نویسنده : سعیده |

باران دلم ، قدرت بارش که ندارم

من ماه شبم ، قدرت تابش که ندارم

از من بربودند همه ی هستی من را

من سایه ام و روی نمایش که ندارم



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 1:7 | نویسنده : سعیده |

دل من وقتی گرفت به چند تابیت وابسته است

اخه همه ی غصه هاش توقلب بیت نهفته است

اگه روزی بمونم عقب تو این  راه غریب

دل من مرده و روحش به ابد پیوسته است

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 0:6 | نویسنده : سعیده |

کاش اینبار مرگ مهمانم کند

یا علی گویان به میدانم کند

تا نبیند چشم من خاموشی ات

شاد  از این حس پریشانم کند

 

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ | 21:9 | نویسنده : سعیده |
ساکت شده ام من ، تو برایم بنویس

غصه شده خرمن ، توبرایم بنویس

تا غم نزد تک تک  رگهای امید

ای آرامه ی تن ، تو برایم بنویس

دستان غیورت غم تسلای  دلم

بخت را از ریشه برکن ، تو برایم بنویس

خلق کن از من ،منی آدم به معنای تمام

ای زعرش بر فرش زن ، تو برایم بنویس

ای که گوشه های چشمت انتهای آرزو

خم به  ابروها نزن ، تو برایم بنویس

من ز دست خود  جفا کردم به من

درد را از سینه برکن ،توبرایم بنویس

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ | 11:44 | نویسنده : سعیده |
بنده را چد حد که به ارباب عتاب کند

یا که در ره بندگی شتاب کند

گر از ارباب نیشتری خورد به جان

ان به که غم خود در پرده حجاب کند

نزدیکی با ان یار  اسان بود  اسان

شرط انست به قصد قربت صواب  کند 

دل اگر  منزلگه یار نباشد 

رواست  گر بر  اتش  کباب  کند 

شیدا را نیست ان حد که پند گوید

فقط گنه  خود را نهان درعهد شباب  کند





تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ | 8:36 | نویسنده : خان دایی |

مرا به رسم عشق آشنا کردند

به دیده منت مرا جدا کردند

اگر عشق درد است جدایی اتش

چرا چنین اسان مرار رها کردند


بعد از ویرایش توسط یکی از دوستان:

مرا به رسم ره عشق آشنا کردند
به دست و دیده منت مرا جدا کردند
اگر که عشق درد و جدایی ام آتش
چرا به این آسانی مرا رها کردند








تاريخ : دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ | 21:49 | نویسنده : سعیده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.