خسته و ملول از ناسازگاریهای روزگار به دستان گرمت پناه خواهم آورد بغل بازکن و مرا در آغوش مهربانت جای ده شانه هایت را سایه سارم کن و بر سرم سایه فکن بگذار که در آیینه ی زلال چشمانت بنگرم و از جام لبانت جرعه ای بنوشم و سرمست گردم .

صدایت هر لحظه آرام تر میشود. چه شده دیگر صدای زیبایت را نمیشنوم . هر چه می نگرم از من دورتر میشوی . چرا اینقدر شتابان ؟

میروی....؟

به کجا  .... ؟

کجا بهتر از قلب مهربان و رنجورم پناهگاهی پیدا خواهی کرد ؟

شاید هم پیدا کرده ای و من بی خبرم.

دیگر آغوشت برای من نیست ؟

آری مثل اینکه دیگر آرامش نگاهت برای من نیست و همچو قاصدکی رقصان در باد از من دور میشوی .

 برو خداوند به همراهت اما....

اما بازمیگردی....

دیری نمی پاید که نادم از کرده ی خود بازمیگردی و طلب بخشش میکنی . آن روز دیگر دیر است خیلی دیر. حتی اگر ساعتی پس از رفتنت باشد .

خاطره هایم را همچو شکوفه های بهاری به دست باد میسپارم و تورا هم به دست خدایی که عاشقم کرد .

جزای دل شکستن و تاوان دل شکسته بهایی بس گران و نپرداختنی ست .

خداوند تو را ببخشد ....

خداحافظ عشق من.



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 19:2 | نویسنده : الهه |

نفرین میکنم تورا اینگونه رنجاندی مرا

نفرین میکنم تورا که از داغ جدایی تا سحرگاهان نبینی روی خواب را

نفرین میکنم تورا که دیگر چو بلبلی خوش خوان سر ندهی غزلی را

نفرین میکنم تورا که شمع سوزان عشقم نیمه شبی فرا گیرد همه ی وجودت را

نفرین میکنم تورا بسوزد پرآن پروانه ی دوره کرده که گیج نموده عقلت را

 

الهی همچو من طاق ابرویی را مهراب نمازش ساز

الهی همچو من به مسلخ عشق بکشانش باز

 

الهی از خزانه عشق یکی دردش ده بی درمان

کز بهر درمانش چو من کشد داغ هجران

 

الهی چنانش کن کز عشق رسوای عالم گردد

وندراین رسوایی ازمن بی مثال تر و رسواتر گردد

 

الهی چنانش کن کز دوری آغوشم همچو شمع بسوزد

بر راه آمدنم چشم سفید کند و باز منتظر چشم بدوزد

 

الهی چنانش کن که جز دلِ من نباشدش جایی

تا به پیشم باز آید با هزاران اشک و آه و تمنایی

 

من نبخشمش هرگز میکشانمش به رسوایی

تا بداند در این دنیا این است مکافات شکستن دل شیدایی.



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 18:54 | نویسنده : الهه |
دلبران  این  زمانه  دلبری  با  دیتا  می  کنند 

عشقبازی  نهان از  خداوند یکتا  می  کنند

باد  صباو  سایه بید    و لب  جوی  از یاد رفت

اغوش را بی  خیال شدندو به اسی اکتا می کنند

اکتا = اکتفا!!!!!

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 10:32 | نویسنده : خان دایی |
ا ب ننوشم  از  ابشخور  هر  دد و دون

منم شیدا! فخر  فروشم بر چرخ گردون

زیبا  روئی ؟دلت  ماوای    سیاهیست

تف بر  تو باد و ان  گراهام بل ملعون !



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 10:9 | نویسنده : خان دایی |
دلبر من ، در بر  من ،با  اغیار  دلبری  می کند

 سازد با رقیب  و با من  فتنه گری  می  کند

دست در دست منو لب بر لب دیگری دارد

این بی حیا  عجب  عشوه گری  می  کند

 

 



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 9:39 | نویسنده : خان دایی |
درخت  را  گفتند  ای  تنومند ،قامتت راست 

رنجش از  تکه ای  اهن تو را   نه سزاست 

خندید و گفت  بینوا اهن کی  رنجاند مارا

از  دسته تبر  رنجیم ،از ماست که برماست



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 9:27 | نویسنده : خان دایی |
بلبل پشیمان  گشت از  ان دوستی  که با  برگ  گل  کرد 

افسوسها خورد بر ان هزار ان خار جفا  که  تحمل  کرد

نیاموختیم به  درستی  شیوه  دلبری و شهر  اشوبی را

غلط بود  اگر  گل  دخالت  بیجا در  کار سنبل   کرد

 

 



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 10:21 | نویسنده : خان دایی |
درد ، درد نیست تا ز دوستان  نباشد 

گل  وحشیست  گر  ز  بوستان  نباشد

همنفسی  که دیگرانش نفس  خوانند

بهتر انست  خارج از  گورستان نباشد



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 9:13 | نویسنده : خان دایی |
باخته ای  گر مرده را سنگین برداشتی 

بدروی  در  اخر  هر انچه اول  کاشتی 

بعد ابو عمر و اباجعفر و محمد و ابوالقاسم

هر کسی  خود را  نائب  خاص  اقا پنداشتی



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 9:8 | نویسنده : خان دایی |

این چه سودایست که در این اتاق می بینم

سرها را همه یکسر کوبیده به طاق می بینم

هر گوشه بنگری شمشیر ها اخته به جنگ

مدارا با این جماعت را کاری شاق می بینم



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 13:34 | نویسنده : خان دایی |
گفتی آمدی بمانی

اما نیامده رفتی

چه آمدنی بود و چه رفتنی

کاش هیچ وقت نمی آمدی

حال که رفتی دلتنگم

آخر چرا فکر کردی  من از سنگم

برگرد

تورا به شقایق های سرخ گونه برگرد

منتظرت خواهم ماند .

 

                                                   برای مخاطب خاصم....

 

الهه



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 19:15 | نویسنده : خان دایی |
سازها را کوک کنید که روزگار نت تازه ای از زندگی پیش رویمان گذاشت. سراسر جهان هستی لباس کهنه از تن به در کرده و حریر زیبایی از جنس بهار بر سر کشیده . مانیز باید نو شویم نه لباسمان بلکه دلمان را باید نو کنیم ، کینه هارا دور بریزیم ، خاطرات خوب را گردگیری کنیم و یاد خدا را آغاز گر سالمان کنیم.

گفتم یاد خدا ...

آری یاد خدا ، همانی که خیلی هایمان فراموشش کرده ایم . نه کارمان ، نه حرفهایمان ، نه زندگیمان، نه لباس پوشیدنمان و نه هیچکدام از کارهای روزمره مان با یاد خدا نیست .

برایم مهم نیست که خوشتان می آید یا نه ، برایم مهم نیست که ناراحت میشوید یا خوشحال حقیقت همیشه تلخ است مطمئنم خاطر بعضی از دوستان عزیزم مکدر میشود اما حرفم را میگویم صریح و بی پرده.

کارهایمان همه با یاد شیطان است . همه ی زندگیمان با شیطان عجین شده . دروغ میگوییم ، کلک میزنیم ، حق یکدیگر را میخوریم ، در جامعه به طرز افتضاح ظاهر میشویم .

چرا ...؟

به چه قیمت ...؟

به قیمت سیاه کردن نامه ی اعمال و مال اندوزی برای شیطان ؟

تو ای دوست عزیزم...

ای دختران زیبای آریایی ، ای همجنسان دخت پیامبر ...

کمی به خود بنگرید . چه در خود میبینید جز به گناه کشیدن جنس مخالف . فاصله ی بین کفش و شلوارتان به سی سانتیمتر رسیده . دیگر روسری و مقنعه جای خود را به تکه پارچه ی کوچکی داده که نام آن را شال گذاشته ایم و تمام زینت و زیبایی موهای سرمان را به نمایش میگذاریم.

چه چیز را به رخ میکشید ؟ چه لذتی در این به رخ کشیدن هست ؟

بدنی که گذشتگان ما در راهش جان دادند تا دست و چشم هوس آلود نامحرمان بیگانه به آن نرسد آن وقت شما آن را اینقدر ارزان یا بهتر بگویم به رایگان در اختیار پسران شهوت ران قرار میدهید ؟

من نیز همانند شما دخترم نمیخواهم نصیحت کنم اما دگیر طاقت ندارم . دیگر طاقت جوک ها ، لطیفه ها ، توهین ها و نگاههای تحقیر آمیز پسران جامعه را ندارم . ما دختران مقدسیم آنقدر مقدس که بهشت را زیر پای ما گذاشتند . چرا اینقدر خودمان ، صورت زیبایمان ، تن هایمان و روحمان را ارزان بفروشیم . بهتر نیست آن را برای محارم خویش نگاه داریم ؟

چه میخواهیم ؟ به کجا میرسیم ؟ نامه ی اعمالمان به سیاهی شب گشته . شانه ی چپمان از دست نوشته ی فرشته ها آنقدر سنگین شده که بار گناه را به خوبی حس میکنیم اما باز خود را به خواب میزنیم .

انسانهایی را که خوابند میشود بیدار کرد اما کسانی که خود را به خواب زده اند نه ...

تو ای پسر آریایی...

تو ای که سالیان دراز مظهر شجاعت و دفاع از ناموس بوده ای ...

چه میکنی ؟  به کجا میروی ؟  دفاع از ناموست چه شد ؟

آن را به روی طاقچه گذاشته ای و به جایش نخ اصلاح و موچین به دست گرفته خود را بزک میکنی و در خیابان جولان میدهی و به ناموس خود متلک میگویی . پس مردانگی ات کو ؟ مردانگی تو پسر آریایی که روزی زبان زد خاص و عام بود چه شد ؟

هیچ ...

حال آن مردانگی در پشت چهره ای زنانه پنهان شده . به کجا میرسی جز سیاه کردن نامه ی اعمالت .

بیایید این لباس ژنده و کهنه را همانند طبیعت از تن به در کنیم و لباس عافیت به خود بپوشانیم . این جمله ی کلیشه ای که هر کس را دگور خود میخوابانند را فراموش کنیم و مواظب یکدیگر باشیم نامه ی اعمال ما جوانان آنقدر سنگین شده که قدرت بالا آوردن سرمان را نداریم تا از خداوند طلب بخشش کنیم. دیکته ی زندگییمان پر از غلط است اما خداوند باز هم به ما فرصت غلط گیری داده است.

بیایید به جای خندیدن به زمین خوردگان دستشان را بگیریم  تا شاید خداوند دستمان را بگیرد و از این مرداب بیرون بکشد .

به امید روزی که پاکی دخترانمان و غیرت مردانمان بازهم زبان زد دنیا شود.

همه ی شما را عاشقانه دوست دارم .





تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 20:42 | نویسنده : الهه |
باز هم در خلوت و تنهایی خود نشستم ، تکه های پازل قلبم را در کنار هم چیدم و ....

آری عزیزترینم بازهم تصویر زیبایت درون قلب و ذهنم نقش بست. از هر تکه ی کوچکی از این پازل زیبا قطرات عشق تراوش میکند هر قطره رنگ و بوی زندگی به همراه دارد .

لعنت به سفر ...

لعنت به سفری که توشه ی آن غصه و تنهاییست . لعنت به سفری که دستان پر مهرت را از من جدا کرد . دستان همیشه گرمت تنها پناه دلتنگی ام بود. به هنگام رفتن لبخـــــــــــند دلنشین و مهربان تو بر چهره ی نگرانم آرامش پاشید اما نمیدانستم که در پشت این لبخند آرام غوغایی بر پاست. غوغایی که بر جانت شرر میپاشید. اما تو همچو کوه استوار و محکم و همچو کودکی سبکبال با آرامشت مرا هم آرام کردی .

اما ...

اما من نمیتوانم عزیزترینم . دلتنگ که میشوم بهار باشد یا تابستان ، پاییز باشد یا زمستان برایم تفاوتی ندارد و آسمان دلم همیشه تیره است و سرمای قلبم در چهره ام نمایان میشود.اما دست محبتت که عاشقانه وبی ریا به سمت من دراز میشود باز هم آرامشی جاودانه در من میریزد و تفکر دوباره با هم بودنمان قلبم را آرام میکند.

به امید روزی که دوراره در آغوشت آرام بگیرم .





تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 17:39 | نویسنده : الهه |
دلم تنگ است

دلم تنگ است برای نوشتن

دلم تنگ است برای سرودن

دلم تنگ است برای روزهای خوش با هم بودن

چشمان خیسم رو به سپیدی گشت از انتظار

انتظاری سخت و کشنده نه تماسی نه صدایی نه حرفی

دعایم کنید که من ، این بنده ی حقیر به دعای شما دوستان نیازمنداست

بیماریِ افسردگی همانند آفت برجانم افتاده ومرا ازپای انداخته نه تاب ماندن دارمو نه پای رفتن

خداوندا تو بر آتش وجودم باران رحمتی بریز که من محتاج رحمت توام

من بیشتر از همیشه محتاج توام خداوندا . فقط تورا دارم که دست به دامانش شوم

نه دوستان سراغی ازمن میگیرند و نه آشنایان

من دراین خانه که حکم زندان داردگوشه ای ازلت گزدیم تاروزی دست رحمت توبرسرم کشیده شود

من محتاج دعایم

برایم دعاکنید....



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 17:44 | نویسنده : الهه |
پاييز ثانيه هاي آخرش را سپري و شب خود را براي طولاني شدن آماده ميكند.

شب پيراهن مهتاب را تن ميكند ، خودنمايي مهتاب امشب دبدني ست .

باز هم شب بلند و شمردن جوجه ها و دله خونِ انار .

باز هم كرسي گرم و آجيل و هندوانه و فال حافظ .

شب بلند است اما من با وجود چشمان روشن و فروزانت شبي ندارم امشب در كنارم باش چراغاني كن

اين شب باستاني را يك دقيقه  را غنيمت شمار و يك دقيقه بيشتر در كنارم بمان يك دقيقه بيشتر از

چشمه ي چشمان روشنت سيرابم كن كه من عاشق هميشه تشنه ي چشمان توام .

ميشود شب را با عشق نور باران كرد ، پس بياييد اين يك دقيقه را بهانه اي براي باهم بودنمان كنيم


امشب چقدر  جاي بزرگان خاليست

جاي كرسي،جاي فال،جاي نصيحت خاليست 

امشب چقدر جاي پدر بزرگم خاليست

جاي داستان ، شاهنامه جاي شعرهايش خاليست


                                                   *  يلداي باستاني بر همه ي دوستان مبارك  *




تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | 16:39 | نویسنده : الهه |
امدن و رفتن را پایانی نیست

سلام الهه

اگرچه رفتنت از پیش ما بسیار سخت و درد ناک بود و دوریت غیر قابل تحمل

اما تحمل کردیم ! چون کار دیگری نمی توانستیم بکنیم

بازگشت مجدد تو را به وبلاگ به فال نیک می گیریم و ازرفتن سعیده برای مدتی از وبلاگ غمگینیم  

امیدوارم که در شهر جدید و کار جدید  موفق و سربلند و خوش ح.....ب باشید



تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 18:41 | نویسنده : خان دایی |

چه كرد آن مطرب ضرب كوب كه ضربش عالمي دارد ولي صد حيف صداي ضرب خويش را از تن بچه آهو مي دارد

ببار اي قلم

ببار اشك سياه خون بارت را ، بريز بر صفحه سفيد از مباهاتم . دلم براي بدست گرفتن و كشيدنت برتن سپيد كاغذ تنگ است.

ببار اي قلم

كه هر قطره اشكت نقشي و هر قطره خونت شعري دارد

ببار اي قلم

كه كسي از من نگيرد سراغي ، چون تو گوشه ي جا قلمي خاك ميخورم اما دلم همچنان اميدوار و زنده است درست برعكس دلت كه از چوب مرده است و لي زيبا ترين و عاشقانه ترين كلمات از آن تراوش ميكند. هر روز دلم را گردگيري ميكنم تا همانند عكس هاي قديمي گوشه ي طاقچه مادربزرگ خاك نگيرد.

ببار اي قلم

ببار كه بارشت دنيايي بس بزرگ به همراه دارد ببار و سياه كن سپيدي هاي مرده را ، ببار و جان بده جامه ي كفن مانند كاغذ را.

ببار اي قلم

كه بارشت خوش تر از شنيدن ترانه است

ببار اي قلم

اي هميشه يارم ، اي همدم تنهايي هايم ، اي مونسم در شبهاي تاريك و غم گرفته .

ببار ...

همانند چشمانم ببار ...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 11:29 | نویسنده : الهه |
سلام

من هستم همان آشناي غريب ، همان آشناي دور و دلم همچنان نزديك

دور شدم از شهرم و تفكرم دلتنگي دوستان برايم بود...

آري

فقط تفكر بود ...!

فقط تفكر ...!

از دلتنگي خبري نبود . من چون قناري بي بال و پر كنج قفس تنهايي و غريبي عزلت گزيدم ، سر در بال خود فرو بردم و آرام بر دل تنهايم اشك ميريزم.

بسوز اي دل

آري اي دلم بسوز كه بس ساده و خوش بيني.

كسي براي رفتم اندوهگين نشد ، اشك نريخت ، حتي اسمي از من نبرد

گويي فقط چهره ها نمايي از غم داشت در دلها و در پس چهره ي دو رنگشان هيچ خبري نبود

چه خوب بود اگر ما چهره و درونمان يكي بود آن وقت بود كه دنيا كمي رنگ بهشتي به خود ميگرفت

اما حيف كه ...

*****

سلام به همه ي دوستان عزيزم كه با ايميل ها و پيام هاي گرمشان مرا دلگرم كردند و علت غيبت چند ماه ام را جويا شدند. كمال تشكر و قدر داني دارم

به لطف خدا بالاخره اين غيبت به پايان رسيد و اميدوارم با رنگين نقشي كه بر تن كاغذ ميزنم بتوانم قدر دان همه ي شما دوستان عزيز باشم




تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 11:26 | نویسنده : الهه |

خداحافظ ای نغمه های سعیده

خداحافظ ای سرو دوران خمیده

 

خداحافظ ای علی  صبورم

خداحافظ ای شیدای غرورم

 

خداحافظ ای شعرهای عاشقانه

خداحافظ ای چشمه های ترانه   

 

خداحافظ ای جوانی های پیرم

خداحافظ ای کوچه باغ دلیرم

 

خدا حافظ ای یار اه دمم

خدا حافظ ای تک صدای بمم

 

خداحافظ ای بی نگاه بدیعم

خداحافظ ای عاشقانه ادیبم

 

خداحافظ ای حرف های حسابی

خداحافظ ای بهمن نوجوانی

 

خداحافظ ای گریه های قلم

خداحافظ ای ناله های دلم

 

خداحافظ ای خان دایی گلم

خداحافظ ای همدم مشکلم

 

خداحافظ ای انتهای وجودم

خداحافظ ای آخرین سرودم

 

برای روزهای بودن یا نبودن  تو را به خدایم می سپارم

شاد باش هر چند شاد زیستن سخت است

به امید کسانی که به امیدت زنده هستند زندگی کن

و یادت نرود هیچ وقت تنها نیستی


بيت از قلم افتاده : خدا حافظ اي الهه ي خوشگل و ناز و تپلم

 



تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 10:54 | نویسنده : سعیده |

تنها

رفتم که ببینم کیست تا یادم کند

یک غزل مهمانی حال پریشانم کند

رفتم و غافل از اینکه من زتنها ترخودم

خواب هم نیست کزین کابوس بیدارم کند


بی وفا

تو نگاهم را ندیدی ، اشکهایم بی صدا بود

دست هایم غرق درهم،سربه سجده دعابود

تو ندیدی و صدایت داد می زند ای هوسران

چشمهایم موج باران! غمزده سمت خدا بود...

 

حسادت

یکی دو سالیست که عادت کردم

بر کودک و مادرش حسادت کردم

از روز جدایی نگاه من و تو

ناخواسته برین عشق جسارت کردم


طلوع نگاه

نگاهت از دریچه ی قلبش طلوع می کند

ماه به پای چشمه ی نورش رکوع می کند

موج به ساحل سنگی اش طعنه می زند

دریا به آب کشیده به زنجیر رجوع می کند

نقش ،مات از هنر پنجه های نقاشش

خاک ز تردستی خاکباز خشوع می کند

مست ،  از انتهای خودش ابتدای تو

راوی قصیده نامه تو را شروع می کند



تاريخ : یکشنبه سوم آذر 1392 | 10:7 | نویسنده : سعیده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.